|
و سنگ.......آخرین خاطره گنجشک.
|
با حرفهای ناگفته
شعری نوشتم
که هیچوقت برایت نمیخوانم....
کوچه در صدای شب
و در کوچه زن
به جذبه ماه میماند،
راه رفتن در حوالی زن.....
که ناگهان!
یک نفر از حالت چشمانم کم شد....
اتفاقی که..........
آه ...
دوباره شروع شد.
دستهای اتفاق دور خون می تپید
چشم او سیاه رفت خاکریز را ندید
خواب دید مادرش نامه می نویسد و
چشمهای او به راه ،راه کفتری سفید
خواست تا صدا کند مادری که می دوید
دید کفتر سپید از میانشان پرید
چشم را به آسمان سینه را به خاک دوخت
بین خاک و خون جنون سوی مادرش دوید
خاطرات کهنه اش یک به یک نفس گرفت
اشک-خنده ای عزیز روی مادرانه دید
....
زنگ خانه و صدا معذرت،که مادرم!
هدیه عزیزتان پر به آسمان کشید
باز اشکخنده و نامه های بی صدا
با سلام خدمتت جای خالیت رسید
کسی در تاریکی نشسته
شکل ندارد!
انگشت روی هر پرنده ای که میگذارد،
پلکم میپرد،
مثل انگشت...
مثل شکل پدر ،
که از خوابم میپرد،
....
کسی روی پدر دست گذاشت،
پرنده ها پریدند...
مادر هیچوقت نفهمید
شکل پرنده
از کدام سمت پدر فرار کرد.
center"> نفر